دانلود رمان بازی سرنوشت

[ad_1]

دانلود رمان بازی سرنوشت

نام کتاب : بازی سرنوشت
نام نویسنده: پریا حسینی
موضوع: تخیلی,عاشقانه
صفحات:367

خلاصه: داستان زندگی شاهزاده ای که مثل تمام دختر ها عاشق میشه، توی مسیر زندگیش، به خاطر محدودیت هاش، خیلی ارزوهاش در بند بودند.
اما شاهزاده ی قصه ی ما سعی میکنه که قوانین بیرحم دوران خودش رو تغییر بده حداقل برای خودش.
با شهامت تمام به سمت عشق قدم بر میداره، اتفاقات جالب و جذابی واسش میفته.
غم هست، شادی هست، عشق هست، تنفر…
اما میتونه از پس تمام مشکلات بر بیاد؟ موفق میشه به ارزو هاش برسه، و زندگی که دوست داره با فردی که عاشقشه رو برای خودش بسازه؟

مقدمه: سرنوشت ننوشت، گر نوشت، بد نوشت!
اما این را بدان؛ نمی توان سرنوشت را از سر نوشت!
بازی سرنوشت، رقص عشق .
خسته ام از رقص عشق .
از بازی سرنوشت.
مانده ام حیران دگر بار.
چراکه میکنم زندگی در این سوخته دیار.
بیتابم، تا کی بتابم؟!
برای جهان سردو دوراز نابم.
چقدر شمارم، لحظه های بی بخارم؟
برای دیدن تو؛ تویی که هستی گل بی خارم.
رویایی دارم که دیدن روی توست .
در دنیا یک چیز را دارم امید به داشتن دوست .
اری رویایم پرستش اوست.
می اندازم سیاهی را پوست.
میسوزانم تباهی .
میدرخشم چون ماهی.
میکنم با سرنوشت بازی.
باز دارم با عشق رقص زیبایی.

 

 

کپی برداری از مطالب نودهشتیا بدون درج نام و لینک نودهشتیا ( 98ia.co ) غیرمجاز بوده و پیگرد قانونی دارد

Categories:   انجمن, داستان بلند, رمان ایرانی, رمان و داستان, مجموعه داستان, نوشته کاربران سایت

Comments



[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان احساس نا آشنا

[ad_1]

نویسنده: مژگان ناصری کیا

نام کتاب : احساس نا آشنا

تعداد صفحات : 421

موضوع : عاطفی، درام، اجتماعی

 

خلاصه رمان :

این داستان جذاب رو از دست ندید. دختری از جنس آب و آتش, شیطون و بازیگوش, در برابر ناملایمتی های زندگی.لجبازی اون با خودش باعث یه ازدواج ناموفق و گیر افتادن تو گروهی میشه که تا مرز جنون پیش میره، خانوادش با کمک یه استاد سعی می کنن تا نجاتش بدن. حس می کنه پسر خالش حسی بهش داره ولی آیا این حس واقعیه؟ آیا میتونه از شر مشکلاتش خلاص بشه؟

 

مقدمه :

اعمال وافکار امروز نقش مهمی درفردای تودارد

تکرار اشتباه دیگر، اشتباه نیست …

انتخاب است!

حباب ها

همیشه قربانی هوای درون خودشان هستند.

 

 

 

 

کپی برداری از مطالب نودهشتیا بدون درج نام و لینک نودهشتیا ( 98ia.co ) غیرمجاز بوده و پیگرد قانونی دارد

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان عاقبت گرگ زاده

[ad_1]

دانلود رمان عاقبت گرگ زاده

نام کتاب : عاقبت گرگ زاده

نویسنده : پگاه کرمی – Pegahkarami کاربرانجمن نودهشتیا

موضوع : عاشقانه

خلاصه کتاب : مستانه ی من همون مستانه ای که توی وجود همه ی ما وجود داره که گاهی طغیان می کنه و گاهی از درد به خودش می پیچه… خیلی زیبا نیست پولدار نیست و هیچ شاهزاده ی سوار بر اسبی هم عاشقش نمیشه که اون رو از تنهایی هاش جدا کنه مستانه جوادی قصه ی من یک آدم واقعی که اسیر طوفان های زندگیش می شه و تا وقتی اسیر نمیشه این موضوع رو نمی فهمه مثل همه ی ما خیلی واقعی پر از نقص و تنهایی

 

صفحه اول :

برگ اول: بی کسی – مستانه بیا دیگه دق دادی من دختر. همه رفتند باال ما جا موندیم. -کیوان جان نگران خودمی یا دوستای دبیرستانم؟ محکم با مشت به بازوم کوبید که صدای آخم رو خوردم. بغض به قلبم نیشتر زد. یادم آمد که مادر امروز صبح نیشگون عمیقی از بازوی نحیفم گرفته بود. کیوان جلوتر از من رفت تا زودتر برسد. به قول مادرش اصالت از سر و روی این سه بچه می بارید. کامیار پسر خاله ی بزرگم که قطعا داماد بزرگ خانواده ی من میشد و عروس هزار داماد خاندان نجفی با آن لوندی های خاص خودش را به نامش می زد. کیوان هم که آنقدر همکالسی های من دوره اش کرده بودند که قطعا با توجه به این حجم از توجه یک آدم اصیل محسوب میشد. کتایون با آن موهای عسلی هرچند با دو تجدیدی هزار بار شایسته تر از من بود و من فرزند سوم خانواده که ندانسته مغضوب بود و با این جثه ی نحیف و بینی دراز و قلمی،با یک چهره ای معمولی قطعا فاقد هر گونه اصالت بود . کتابخانه نودهشتیا عاقبت گرگ زاده – پگاه کرمی – کتابخانه مجازی نودهشتیا w w w . 9 8 i a . c o 4 خاله:کیوان مادر اومدی بیا غذا برات نگه داشتم کامیار:چقدر دیر اومدی کلک و همه آمدن کیوان را دیدند و آمدن و گرسنگی من را کسی ندید. غذایی برای من نگه نداشته بودند و جایی برای نشستن من نبود. لعنت به این بغض که امروز عجیب نیشتر می زد. مرتضی:مستانه چرا نمی شینی با صورت اشاره کردم جا نیست اما پدر فهمید که من زبان به گالیه باز کرده ام و با نگاه غضب آلودی به کناری در فاصله ای دور از خودشان اشاره کرد. به سمت تخته سنگ رفتم و نگاهم بدرقه ی مریم شد که با کامیار به گوشه ای برای حرفهای به اصطالح پیش از ازدواجشان رفتند و خیره ی کیوان که زهره جدیدترین دوست دخترش یعنی دوست صمیمی من به او مرد خوش قد و باال و خوش چهره ی فامیل زنگ زده بود و کتایون دلربا که درگیر صحبتهای خاله زنکی شده بود. کاش کنار کتابهایم بودم. مرتضی: بیا واست یه لقمه گذاشتم کنار فیلسوف لقمه را از او گرفتم. بوی جوجه ی کباب شده مستم کرد. -مرسی داداش بزرگ مرتضی:کبود شده جای نیشگونش -نمی دونم مرتضی:شدی کیسه بوکسشون. از خودم عقم می گیره وقتی نمی تونم کاری برات بکنم. هیکل بزرگ کردم ولی چه فایده؟؟ حاال هم که دانشگاهم مشهد .. دیگه حتی نیستم بعد کتک خوردنت بیای تو بغلم و گریه کنی نفس عمیقی کشید و ادامه داد: تا دیر نشده برو پیش عمه. اونا که ….

Categories:   اندروید, رمان و داستان, مخصوص موبایل, نوشته کاربران سایت

Comments



[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان عشق و انتقام

[ad_1]

نام کتاب : عشق و انتقام
نویسنده : Fati18
موضوع : عاشقانه – حادثه ای
خلاصه کتاب :
خلاصه رمان : زندگی دختریه به اسم نفس که سختی ها و تلخی های زیادی رو در زندگی چشیده تو 18 سالگی برادرش رو ازش گرفتند و تصمیم می گیره انتقامش رو از قاتل برادرش بگیره . برای زندگی به آلمان میره وبعد از پنج سال به ایران بر میگرده با پسری به اسم بردیا آشنا می شه و غافل از اینکه این پسر دوست داداشش بوده و کنار قاتل برادرش زندگی می کرده بردیا به نفس قول میده که کمکش می کنه.

به نام خدایم،خدای زندگی
خدایم ک داده،لیاقت بندگی
به نام خدایم که هست تنها،
خدایم ک هیچ جا ندارد همتا
به نام نامش ک با نامش
دلم و جانم ارامش می یابد

پی نوشت:این اولین رمانی که می نویسم ممنون می شم حمایت کنید و رمان رو بخوانید.

 

صفحه اول کتاب : 

– وسایل و چمدانم رو از فرودگاه گرفتم و با تاکسی وارد شهر شدم . میدونستم واسه چی اومدم! انتقام! وجود م پراز کینه شده بود. پنج سالی بود که تو کشور آلمان زندگی می کردم و در یک شرکت بزرگ و معتبر کار می کردم اما الان وقتش بود که ایران بیام. یک واحد از ساختمانی که ده طبقه بود رو وسط تهران اجازه کرده بودم. مدارک مورد نیاز برای استخدام رو برداشتم و به شرکت رفتم.. سریع و حالت دو می رفتم که یهو به یه نفر خوردم و پخش زمین شدم خیلی دردم گرفته بود تا جایی که دلم میخواست گریه کنم. سرمو بالا گرفتم که دیدم یک پسر بالا سرم ایستاده.. پرسید:حالتون خوبه خانم؟! من:آقا مگه کوری؟! اون که تعجب کرده بود گفت:ببخشید ولی این شما بودید که با عجله می رفتید بر حال بازم عذر خواهی میکنم. پشت چشمی نازک کردم و چیزی نگفتم و خودمو جمع و جور کردم و پیش منشی رفتم تمام توصیحات و مدارک رو بهش دادم و اونم فرم رو به من داد تا پر کنم. خیلی آرایش کرده بود طوری که وقتی دیدمش بلا نسبت شما فکرکردم میمونه!
فرم رو بهش دادم که گفت:همینجا منتظر باشد تا رئیس بیاد. منتظرش موندم بعد یک ربع اومد
خود نامردش بود خیلی به خودش رسیده بود به سمتم اومد و گفت:من آریانا ایردخواه هستم رئیس شرکت. من:خوشبختم خانم ایزدخواه امیدوارم همکاری خوبی داشته باشیم.تمسخرانه خندید که حسابی بهم بر خورد و گفت:امیدوارم…تا یک ساعت دیگه لیست هزینه و بستانکاری رو بیار اتاق من ..با حرص گفتم:چشم خانمم ایزدخواه!همیشه بدم میومد زور بگن ولی این روزگار همیشه برخلاف دل من چرخیده. لیست هزینه و تهسیلات اینا رو کارش رو که انجام دادم و برداشتم رفتم سمت اتاقش .یهو همون منشی اومد و گفت:الان نمیشه بری.من:نه من باید برم با ایشون کار دارم.منشی:نخیر خانم شما حق نداری الان وارد اتاق بشی.خانم ایزدخواه جلسه دارن.دیگه داشت زیادی زر زر می کرد و اعصابم رو خط خطی می کرد.بدون توجه به منشی وارد اتاق شدم داخل اتاق آریانا و اون پسری که صبح بهش خوردم و یک آقای دیگه هم بودند منشی اومد و رو به آریانا گفت:ببخشید خانم ایزدخواه من به ایشون گفتم که اتاق شما نیان ولی هیچ توجهی نکردن.آریانا:شما برو بیرون خانم کامرانی….منشی که رفت گفت:مگه نمی بینی جلسه ست چرا اومدی؟منم با پررویی تمام بهش گفتم:خودتون گفتید لیست هزینه ها و بستانکاری ها رو بیارم بعدش هم من اگه نمی آوردم نمی تونستم کارامرو انجام بدم..یعنی خداییش دلیل مزخرف تر از این نبود قصدم این بود فقط حالش رو بگیرم با اون حرف زدن مسخرش سر صبح…اون آقایی که صبح بهش خورده بودم گفت: به نظرتون الان وقت مناسبی که اومدین؟شما که می بینین ما کار داریم.اون مرده وسط حرفش پرید و گفت : بس کنید …

 

دانلود کتاب با فرمت EPUB ( به زودی )

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان مریم در دست روزگار

[ad_1]

نام کتاب : مریم در دست روزگار

نویسنده : mz1379 کاربرانجمن نودهشتیا

موضوع : عاشقانه , درام

خلاصه رمان :

درباره دختریه به اسم مریم که بعد از تجربه عشق تو ۱۵ سالگی ، یه حصار محکم دور خودش کشید تا نه کسی وار حریمش بشه و نه اون از حریمش خارج بشه .
حالا بعد ۸  سال همزمان با اومدن فرهاد ، برادر دوست صمیمیش از فرانسه و اومدن میلاد ، پسر عمش از آلمان که برای تحصیل به اونجا رفته بودن اتفاقاتی براش میفته که یه کم پیچیدس اما قشنگه . پسر عمش میاد خواستگاری اما اون خودش نمیدونه چطوری اما بهش جواب رد میده اما درست فردا شبش به خواستگاری فرهاد جواب مثبت میده و از همون شب میلاد که پسر عمشه به این فکر میفته که هر طور شده مریم رو بدست بیاره اما بعد از مدتی نا امید میشه و میخواد کنار بکشه اما فرهاد …

 

 

 

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان منهای تو

[ad_1]

نام رمان : منهای تو

نویسنده : Zahra20 کاربرانجمن نودهشتیا

موضوع : ماجراجویی،عاشقانه،اجتماعی

خلاصه رمان:
دختری از شهر تاریکی به نام نفس
بعد از 18 سال زندگی با زنی که فکر میکردم مادرمه زندگیم با مشکلاتی گره خورد که به همین راحتی باز نمیشد
ازم دور شد انقدر دور که فهمیدم حالا خودممو خودم ،یه دختر 18 ساله که باید زندگیشو بسازه
انقد درگیر نقشه ها و برنامه های آدمها شدم که کلمه واقعیت برام ترجمه ای نداشت
فهمیدم زنی که عمری به نام مادر صداش میکردم چشم به چیزی داره که تنها امیدم بود
من از اهل تاریکی
در شناسنامه وجودم محل زندگیم شهر تنهایی بود
باآمدن کسی که مثل هیچ کس نبود آخرین شانسمم امتحان کردم   آری دست به تغییر محل زندگیم زدم

 

گفتار نویسنده :
و دیگــران می خـواننــد
و عــده ای می گـوینــد
آه چـه زیبــا و بعضــی اشـک می ریــزند
و بعضــی مـی خنــدنـد
دلمــان خـوش اســت
به لــذت هــای کــوتـاه
به دروغ هــایی که از راســت
بـودن قشنــگ تـرند
به اینکــه کســی برایمــان دل بســوزاند
یـا کســی عاشقمــان شــود
با شــاخه گلی دل می بنــدیـم
و با جملــه ای دل می کــنیم
دلمــان خـوش می شــود
به بـرآوردن خـواهشــی و چشــیدن لـذتـی
و وقــتی چیـــزی مـطابـق مــیل مــا نبــود
چقـــدر راحـت لگـــد می زنیـــم
و چــه ســــاده می شـکــنیم
همــــه چیـــز
را

 

برای دریافت برنامه PDF خوان برای اندروید به کانال تلگرام نودهشتیا مراجعه کنید ( اینجا کلیک کنید )

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان ملودی

[ad_1]

نام رمان:ملودی
نـویـسنـده: nazila ahmadi کاربر انجمن نودهشتیا
موضوع:عشق و تظاهر

گفتار نویسنده:

من ملودی بودم
دختری با چشمانی تاریک تر از شب
و بی رحم تر از گرگ های قاتل بیابان های گم شده در تاریخ
که حالا
هنوز هم در دل گور
در انتظار رسیدن به عشق تو
چشم به راه ظهور لحظه هاست…!

خلاصه ی رمان:
دختری به نام ملودی،دام عشق را برای پسر عموی خود پهن میکند و نه عاشق او بلکه قصد فریبش را دارد که در این بین ورود دو پسر دیگر به زندگی او،تمام مسیر عمر او را متحول میکنند و او را به دام عشقی که خود پهن کرده بود پرت میکنند،پسری که او را از زندگی خود ترد میکند،پسری که نسبت به همه چیز او بدبین است و در نهایت پسری که عاشق اوست…!

لینک دانلود کتاب به درخواست نویسنده حذف شد

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان داغدیدگان

[ad_1]

نام رمان : داغدیدگان
نویسنده : moon shine کاربر انجمن نودهشتیا
تعداد صفحات : ۱۵۷

خلاصه داستان :

فروغ و امیرحسین هر دو داغ دیده ان … فروغ پسر یازده ساله و همسرش رو تو یه تصادف از دست داده و امیرحسین هم مستانه ی نه ساله اش رو …
داستان از محبت مادرانه ی فروغ شروع میشه … از اینکه سنگ قبر مستانه و وحید درست در کنار هم هستن و همین هم باعث آشنایی فروغ و امیرحسین میشه …

قسمتی از متن رمان :

درسوز وسرمای اواخرآبان ماه امیرحسین با دسته گل داوودی ای که خریده بود کنار سنگ قبر مستانه اش نشست…دستی روی سنگ تمیز ونمناک کشید وعطر گل های پرپرِ رز سرخ وبوی گلاب مشامش را پرکرد
بازهم مثل تمام دوشنبه های گذشته سنگ قبر مستانه شسته شده وتمیز بودوبازهم امیرحسین دیر رسیده بود ..
زیرلب حمد خواند وبا سرانگشت رد اسم مستانه را خط کشید …
سوره ی توحید را هم شروع کرده بود که نگاهش به آب نباب سرخ وسفید گوشه ی سنگ قبر افتاد …سوره ی دوم را درحالی شروع کرد که نگاهش ناخواسته به سنگ قبر کناری واسم طلایی رنگ حسین ووحید رسید ..
وحید یازده ساله تنها دوسال از مستانه اش بزرگتر بود ودست برقضا به فاصله ی یک هفته بعد از مستانه فوت کرده بود ..
امیرحسین ناخواسته آه سنگینی کشید ویاد مستانه افتاد
حالا که شش ماه از مرگ دخترِامیرحسین میگذشت جای خالی شیرین زبانی های دخترکش بدجوری خودنمایی میکرد ..
روزهای اول که حتی دلش را نداشت به سراغش بیاید …مگر میشد؟؟ ..دختری به ان زیبایی وسلامتی براثر یه تب ساده یایک اهمال کاری زیر خاک برود .؟
پدر بود وداغ اولاد هم کمر شکن..طاقت دیدن عکسِ روی سنگِ قبر دخترش را هم نداشت.. چه برسد به اینکه بالا سر قبرش بایستد وبه جای بوسه به گونه زدن مستانه اش… فاتحه بخواند وبا سنگ قبرش حرف بزند ..
دوسه ماهی گذشت تا توانست جای خالی مستانه را تحمل کند واخر سر با کلی درد ..با کلی زجر به سر خاک دخترش امد ..
چه میشد گفت از دردی که این پدر می کشید ..مگر غم اولاد فراموش شدنی بود ؟..به خدا که نبود کمرشکن بود واستخوان سوز ..
از سر قبر مستانه بلند شد وبه سراغ وحید وحسین رفت ..وحیدی که سنگ قبر نمناکش درست مثل مستانه پراز رزِ پرپر بود
آب نبات چوبی سرخ وسفید گوشه ی قبر لمیده بود وداغ دل بستگان وحید وحسین را نشان میداد ..
ناخوادگاه به احترام کسی که مادرانه سنگ قبر مستانه اش را شسته وشاید به خاطرِ وحید یازده ساله وپدرش حسین ،زیرلب حمد وسوره خواند ونگاهش را به اب نبات چوبی دوخت ..
یک قطره اشک ازگوشه ی چشمش سرخورد وداغ دلش تازه شد..داغی که این روزها شاید کهنه شده بود ولی هنوز جگرش را می سوزاند ..

دانلود کتاب با فرمت PDF

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان خانه سیاه است

[ad_1]

نام رمان : خانه سیاه است
نویسنده : هدی.ب کاربر انجمن نودهشتیا
تعداد صفحات : ۱۹۰

خلاصه داستان :

در گوشه های این دنیا منزوی شده ایم … در گوشه های این کره ی کوچک پر آدم ، دریایی از نور نشانمان بدهید … این خانه سیاه است … داستان از نقطه اوج شروع میشه که یک زندگی بهم میریزه و خانه ای خاموش و سیاه میشه… به مرور و با گذشت زمان مشخص میشه که چه اتفاقی در گذشته افتاده و چه اتفاقاتی در آینده خواهد افتاد… شخصیت بی نام و نشانی سعی در روشن کردن ابهامات یه پرونده ی جنایی داره و بدون اینکه خودش بخواد خودش جزئی از این ابهامات میشه …

قسمتی از متن رمان :

دلم شدیدا یه فکر تازه می خواد…یه سری حرف رو کاغذ آوردن که دچار خط خوردگی نشن….یه سری نقطه بدخیم…یه نوستالژی پر خاطره برای نوشتن….یه چیزی باشه که فقط باشه و نشه شوتش کرد تو سطل زباله…یه چیزی باشه که نشه ازش گذشت و دورش انداخت.دلم اینجوری می خواد سراغش داری؟
اینکه بلند می شم و کنار پنجره می ایستم…اینکه سرما و سوز و کبودی هست…اینکه جمله هام تموم دستورای نگارشی رو شکسته….می خوام.می خوام….خط نخورم.می خوام درد نخورم….سرما که هست…چه بیرون چه توی چشمام…شیشه چشمام بخار نفساتو کم داره….من به همون دید تار هم قانع می شم به خدا…کبودم…مثل آسمون قبل برف.مثل هجوم افسار گسیخته ی تو…مثل همه ضربه های روی تنم.
سوز میزنه…سوز سرما…سوز قلبم…سوز تموم دردای توی جسم و روحم….سوز قلبم از داغی که روی قلبم گذاشتی…تحمل منو اینجور امتحان نکن لعنتی….کم میارم. می شکنم.بفهم….ظرفیتم سرریزه…
خسته ام….باهات کلنجار نمی رم…خیلی خسته ام.رمق برام نمونده. نه حرف بزنم نه متقاعدت کنم نه حتی منطق تو قبول می کنه…امتحان من تموم نشده.خودم تموم شدم.خودم نرسیده به آخر زندگیمو گذاشتم تو حذف اضطراری….میفهمی؟
خسته شدم رضا….برو…جوری برو که بدونم دیگه بر نمی گردی.جوری برو که دلم ولوله نکنه برای برگشتنت…فقط برو
دلم از غمت می لرزه…می دونی آخه؟ هنوزم ته مه های قلبم خوب…چه جوری بگم.دوست دارم دیگه… نخندی…. خوبه که با خودم هرچند لال و پتی رودربایستی ندارم… حرفمو می زنم به خودم.تو که نمی شنوی….اون بالایی هم….بشنوه چه فرق؟وقتی کاری نمیکنه!!!
نیا طرفم رضا….نیا لعنتی…دیگه تیکه ای نمونده که بشکنه…که خرد بشه.میای برای چی؟
دستات که تو نیمه راه مشت می شن…دلم می گیره…دلم همیشه از این بغض می گیره…از این خشمی که روی شقیقه هات بزرگ می شه و حجم می گیره دلم می گیره….دلم از خون مردگی های روی دستت هم می گیره….دلم می زنه از این زندگی….دلم می زنه برات ولی برو…تورو جون خودت برو…قسم عزیزتر از خودت ندارم.
دلم نمی خواد چشمام به این اوضاع مضحک بیوفته….چراغا همه خاموش…زانوها تو بغل….من اینور تو اون ور….سر خوردم کنار پنجره قدی خونه ی بخار گرفته…. سوز می زنه داخل…نفس من بخار می شه رو شیشه… دنیا مات می شه مثل من….قطره می شه راه می گیره تو این ماتی مثل تو….من ها میکنم سرما قطره می کنه….بازیمون گرفته. من و سرما….من و تو….من و دل… همشو هم دارم می بازم.آی ملت بیاین سر باخت من شرط ببندین….

 

دانلود کتاب با فرمت PDF

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان دستهایم حافظه دارند

[ad_1]

نام رمان : دستهایم حافظه دارند

نویسنده : رهایش* کاربر انجمن نودهشتیا

حجم کتاب : ۹٫۷

تعداد صفحات : ۹۳۵

خلاصه داستان :

کنعان درگیر در مشکلات خانوادگی و مالی، اسیر گذشته و خاطره ی زخمی که به روحش آسیب رسونده، در اوج مشکلات هجوم آورده به زندگی حالش، فرصتی برای گریز از موقعیت خسته کننده ی زندگیش پیدا می کنه اما هر فرصتی فرصت مناسب نیست و هر راه گریزی، راه گریز یا شاید هم….
داستان ، داستان زندگی سه پسره ، سه برادر که زندگیشون به وجود هم گره خورده و البته شخص آشنای غریبی که منبع اصلی مشکلات این سه برادره.

قسمتی از متن رمان :

-مگه نگفتم بمون تا من بیام؟
سرمو بلند کردم و خیره شدم به قیافه ی طلبکارش! سری به دو طرف تکون داد و گفت:هان؟! چیه؟! حرفهای منو نمی فهمی؟ نمی شنوی؟ دوست داری بشنوی و نمی شنوی؟ دوست داری بفهمی و نمی فهمی؟ گفتم من خودمو تا ظهر می رسونم!
حیف که ساعتی نبود که بخوام با نگاه کردن بهش متوجه اش کنم که الآن دو ساعتی از ظهر گذشته. بی حرف سرمو انداختم پایین و مشغول کارم شدم. یه خرده تو سکوت نگاهم کرد، بعد پرسید: کسرا نیومده؟
دلخور بودم و وقت دلخوری حوصله ی جواب دادن، حرف زدن و حتی حرف شنیدن نداشتم. با سر جواب منفی دادم و دست بی حس بابا رو آوردم بالا و شروع کردم به لیف مالی کردن.
اومد جلو، دست گذاشت رو شونه ام و گفت: بیا برو بیرون باقیشو من انجام می دم.
خسته بودم. تازه از شیفت برگشته بودم! از ساعت ۱۰ شب قبل که رفته بودم کارخونه تا دم ظهر که برسم یه کله ایستاده بودم و نیومدن کبریا، عمل نکردن به قولش و پشت گوش انداختنش کلافه ترم کرده بود.
بی توجه به حضورش وسط اون حموم گرم که شر شر عرق رو همراه با قطره های آب از سر و صورتم سر می داد مشغول شستن بابا شدم.
دستم رو گرفت، لیف رو از دستم کشید و با لحن محکمی گفت: بیا برو بیرون بچه! اه! خودم حوصله ندارم، اخم و تخم اینم باید تحمل کنم! برو بگیر یه خرده بخواب از این گنددماغی در بیای بعد بهت می گم کجا بودم که دیر اومدم!
هه! حوصله ی پوزخند زدن هم نداشتم! کجا بود؟! چه اهمیتی داشت؟! مهم این بود که قول داده بود صبح زود بابا رو حموم کنه و باز طبق معمول زیر قولش زده بود.
باقی کارو سپردم بهش، پا گذاشتم تو رخت کن حموم خونه ی قدیمیمون، با حوله سر و صورت و پاهامو خشک کردم و شلوارکمو پوشیدم. برگشتم سمتش و گفتم: گربه شورش نکنی ها! اگه حوصله نداری بگو …
یه چشم غره بهم رفت که باعث شد ساکت شم. راه افتادم سمت راهروی بین هال و سرویس بهداشتی و در همون حال گفتم: ناهارشم نخورده!
صداشو از پشت سر شنیدم: باشه مامان خانوم! شما نگران نباش!
ولو شدم رو تخت. از نفس افتاده بودم.دیگه جا به جا کردن بابا بی کمک واقعاً سخت شده بود. حرکت دادن تن لمسِ از سکته ی مغزیش با وجود خستگی جسمی خودم نفسگیرتر شده بود. چشمامو بستم و سعی کردم یه خرده بخوابم. خوشحال بودم که فردا شیفت ندارم و می تونم یه دل سیر بخوابم! هر چند اگه می ذاشتن!

دانلود کتاب با فرمت PDF

[ad_2]

لینک منبع