دانلود رمان پرستو ها در طلوع خورشید کوچ میکنند

[ad_1]

دانلود رمان پرستو ها در طلوع خورشید کوچ میکنند

نویسنده: مهد خورشیدی کاربر انجمن نودهشتیا

ژانر: عاشقانه

صفحات : 175

خلاصه: داستان چهار تا ادم، یکی مغرور از دماغ فیل افتاده. یکی عقده ای و بدشانس! یکی خشک و منظم، یکی پرانرژی و ریسک پذیر.

این چهار تا داستانشون چیه؟ چطور میشه که سر راه هم قرار می گیرند؟ راز هر کدوم چیه؟ مثل بقیه ی رمان ها دو به دو به هم نمی رسند،

نه اونی که تو فکر می کنی نیست، این رمان متفاوته و شخصیت هاش یک جورایی برای اولین بار توصیف میشند!

 

کپی برداری از مطالب نودهشتیا بدون درج نام و لینک نودهشتیا ( 98ia.co ) غیرمجاز بوده و پیگرد قانونی دارد

Categories:   رمان ایرانی, نوشته کاربران سایت

Comments



[ad_2]

لینک منبع

کابوس رویاهام

[ad_1]

داستان زندگی دختری به اسم یسنا ست که در کودکی مادرش رو از دست داد و با پدرش که مردی قمار باز و متعاد بود زندگی میکرد.پدر یسنا تو یک بازی شکست میخوره و طلبکارش که مردی اخمو و عصبی است یسنا رو به عنوان یک خدمت کار به خونه اش میاره. اما در اصل یسنا رو برای پسرش که فردی هوس باز بوده به خون خونه میاره و…..

رمان کابوس رویاهام | دانلود رمان | دانلود برنامه اندروید رمان

رمان کابوس رویاهام | دانلود رمان | دانلود برنامه اندروید رمان

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان عشق و انتقام

[ad_1]

نام کتاب : عشق و انتقام
نویسنده : Fati18
موضوع : عاشقانه – حادثه ای
خلاصه کتاب :
خلاصه رمان : زندگی دختریه به اسم نفس که سختی ها و تلخی های زیادی رو در زندگی چشیده تو 18 سالگی برادرش رو ازش گرفتند و تصمیم می گیره انتقامش رو از قاتل برادرش بگیره . برای زندگی به آلمان میره وبعد از پنج سال به ایران بر میگرده با پسری به اسم بردیا آشنا می شه و غافل از اینکه این پسر دوست داداشش بوده و کنار قاتل برادرش زندگی می کرده بردیا به نفس قول میده که کمکش می کنه.

به نام خدایم،خدای زندگی
خدایم ک داده،لیاقت بندگی
به نام خدایم که هست تنها،
خدایم ک هیچ جا ندارد همتا
به نام نامش ک با نامش
دلم و جانم ارامش می یابد

پی نوشت:این اولین رمانی که می نویسم ممنون می شم حمایت کنید و رمان رو بخوانید.

 

صفحه اول کتاب : 

– وسایل و چمدانم رو از فرودگاه گرفتم و با تاکسی وارد شهر شدم . میدونستم واسه چی اومدم! انتقام! وجود م پراز کینه شده بود. پنج سالی بود که تو کشور آلمان زندگی می کردم و در یک شرکت بزرگ و معتبر کار می کردم اما الان وقتش بود که ایران بیام. یک واحد از ساختمانی که ده طبقه بود رو وسط تهران اجازه کرده بودم. مدارک مورد نیاز برای استخدام رو برداشتم و به شرکت رفتم.. سریع و حالت دو می رفتم که یهو به یه نفر خوردم و پخش زمین شدم خیلی دردم گرفته بود تا جایی که دلم میخواست گریه کنم. سرمو بالا گرفتم که دیدم یک پسر بالا سرم ایستاده.. پرسید:حالتون خوبه خانم؟! من:آقا مگه کوری؟! اون که تعجب کرده بود گفت:ببخشید ولی این شما بودید که با عجله می رفتید بر حال بازم عذر خواهی میکنم. پشت چشمی نازک کردم و چیزی نگفتم و خودمو جمع و جور کردم و پیش منشی رفتم تمام توصیحات و مدارک رو بهش دادم و اونم فرم رو به من داد تا پر کنم. خیلی آرایش کرده بود طوری که وقتی دیدمش بلا نسبت شما فکرکردم میمونه!
فرم رو بهش دادم که گفت:همینجا منتظر باشد تا رئیس بیاد. منتظرش موندم بعد یک ربع اومد
خود نامردش بود خیلی به خودش رسیده بود به سمتم اومد و گفت:من آریانا ایردخواه هستم رئیس شرکت. من:خوشبختم خانم ایزدخواه امیدوارم همکاری خوبی داشته باشیم.تمسخرانه خندید که حسابی بهم بر خورد و گفت:امیدوارم…تا یک ساعت دیگه لیست هزینه و بستانکاری رو بیار اتاق من ..با حرص گفتم:چشم خانمم ایزدخواه!همیشه بدم میومد زور بگن ولی این روزگار همیشه برخلاف دل من چرخیده. لیست هزینه و تهسیلات اینا رو کارش رو که انجام دادم و برداشتم رفتم سمت اتاقش .یهو همون منشی اومد و گفت:الان نمیشه بری.من:نه من باید برم با ایشون کار دارم.منشی:نخیر خانم شما حق نداری الان وارد اتاق بشی.خانم ایزدخواه جلسه دارن.دیگه داشت زیادی زر زر می کرد و اعصابم رو خط خطی می کرد.بدون توجه به منشی وارد اتاق شدم داخل اتاق آریانا و اون پسری که صبح بهش خوردم و یک آقای دیگه هم بودند منشی اومد و رو به آریانا گفت:ببخشید خانم ایزدخواه من به ایشون گفتم که اتاق شما نیان ولی هیچ توجهی نکردن.آریانا:شما برو بیرون خانم کامرانی….منشی که رفت گفت:مگه نمی بینی جلسه ست چرا اومدی؟منم با پررویی تمام بهش گفتم:خودتون گفتید لیست هزینه ها و بستانکاری ها رو بیارم بعدش هم من اگه نمی آوردم نمی تونستم کارامرو انجام بدم..یعنی خداییش دلیل مزخرف تر از این نبود قصدم این بود فقط حالش رو بگیرم با اون حرف زدن مسخرش سر صبح…اون آقایی که صبح بهش خورده بودم گفت: به نظرتون الان وقت مناسبی که اومدین؟شما که می بینین ما کار داریم.اون مرده وسط حرفش پرید و گفت : بس کنید …

 

دانلود کتاب با فرمت EPUB ( به زودی )

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان منهای تو

[ad_1]

نام رمان : منهای تو

نویسنده : Zahra20 کاربرانجمن نودهشتیا

موضوع : ماجراجویی،عاشقانه،اجتماعی

خلاصه رمان:
دختری از شهر تاریکی به نام نفس
بعد از 18 سال زندگی با زنی که فکر میکردم مادرمه زندگیم با مشکلاتی گره خورد که به همین راحتی باز نمیشد
ازم دور شد انقدر دور که فهمیدم حالا خودممو خودم ،یه دختر 18 ساله که باید زندگیشو بسازه
انقد درگیر نقشه ها و برنامه های آدمها شدم که کلمه واقعیت برام ترجمه ای نداشت
فهمیدم زنی که عمری به نام مادر صداش میکردم چشم به چیزی داره که تنها امیدم بود
من از اهل تاریکی
در شناسنامه وجودم محل زندگیم شهر تنهایی بود
باآمدن کسی که مثل هیچ کس نبود آخرین شانسمم امتحان کردم   آری دست به تغییر محل زندگیم زدم

 

گفتار نویسنده :
و دیگــران می خـواننــد
و عــده ای می گـوینــد
آه چـه زیبــا و بعضــی اشـک می ریــزند
و بعضــی مـی خنــدنـد
دلمــان خـوش اســت
به لــذت هــای کــوتـاه
به دروغ هــایی که از راســت
بـودن قشنــگ تـرند
به اینکــه کســی برایمــان دل بســوزاند
یـا کســی عاشقمــان شــود
با شــاخه گلی دل می بنــدیـم
و با جملــه ای دل می کــنیم
دلمــان خـوش می شــود
به بـرآوردن خـواهشــی و چشــیدن لـذتـی
و وقــتی چیـــزی مـطابـق مــیل مــا نبــود
چقـــدر راحـت لگـــد می زنیـــم
و چــه ســــاده می شـکــنیم
همــــه چیـــز
را

 

برای دریافت برنامه PDF خوان برای اندروید به کانال تلگرام نودهشتیا مراجعه کنید ( اینجا کلیک کنید )

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان داستان یک احساس

[ad_1]

نام کتاب : داستان یک احساس

نویسنده : Negah79  کاربر انجمن نودهشتیا

موضوع : عاشقانه – اجتماعی

خلاصه رمان :

این رمان روایت زندگی چهار دختر شیطون و سر زنده هستش که زندگی این چهار نفر مثل همه زندگیای دیگه درگیر یه مشکلاتی هستش و سعی دارن که با تکیه به خودشون مشکلاتشونو حل کنن….هرکدوم از این چهار نفر یک شخصیت جالب و قابل توجه دارن،مثلا یکی از همین چهار نفر نه ساله که داره دنبال یکی از دوستاش میگرده و توی این راه اتفاقات زیادی براش می افته.

گفتار نویسنده : امیدوارم که از رمان خوشتون بیاد. این رمان اولین کار من هستش و خب طبیعتا ایرادا و اشکالاتی هم داره و اینکه هر اسمی که توی رمان میبینین تصادفی انتخاب شده و وجود خارجی نداره.

 مقدمه:

کی گفته من عاشقتم؟! من فقط وقتی می بینمت نفسام تند میشه و دست و پامو گم میکنم…. فقط عادت کردم وقتی حواست بهم نیست از دور بهت خیره بشم و چشم ازت برندارم…. فقط از دیدن لبخندت لذت میبرم… فقط طاقت دیدن ناراحتیت رو ندارم … فقط با شنیدن صدات ارومم.. فقط وقتی دستمو میگیری احساس امنیت میکنم…. فقط وقتی صدام میکنی از شوق نفسم بند میاد…. فقط از دوریت افسردگی میگیرم…. فقط از صبح که چشم باز میکنم به فکرتم…. فقط همیشه دلم برات تنگ میشه…. فقط زندگیم با تو معنی میده…. فقط نفسام به تو وصله…. همین…. فقط همین…. “این که عشق نیست”هست؟؟؟؟؟

 

[ad_2]

لینک منبع

دانلود رمان دلنوشته های من

[ad_1]

نام رمان : دلنوشته های من
نویسنده : مفرانه کاربر انجمن نودهشتیا

تعداد صفحات : ۱۹۶

خلاصه داستان :

حالا بعد از گذشت ۱۰ سال از اون روزا ، حالا که نزدیکه تولد ۳۰ سالگیمه ، وقتی که دارم همه ۱۰ سال گذشته رو از روزی که تو دانشگاه به خودم گفتم “از امروز تا ۱۰ سال دیگه فقط فرصت زندگی داری” تا امروز که نزدیک تموم شدن اون ۱۰ سال هست رو مرور می کنم می بینم که هنوزم فرصت دارم ، اما دیگه نه واسه زندگی کردن ، واسه زندگی دادن ، به کسایی که زندگیشون بند زندگیه منه …
قسمتی از متن رمان :

صدای پیانو ، باورم نمی شه ، کی اینجاست ؟ به همون سرعتی که مغزم این سئوالها رو می سازه ، چشمام باز می شه تا جواب رو یه جایی همین نزدیکیا پیدا کنه. هنوز صدای پیانو می یاد.اطرافمو نگاه می کنم ، توی اتاق رو تخت دراز کشیدم و چند لحظه هنگ به اطرافم نگاه می کنم ، یه صدایی میاد.
فرانه ، خانومم یعنی واسه این نیم ساعت چرت زدن هم باید موبایلتو کوک کنی؟من نمی فهمم فلسفه این کوک موبایل شما چیه که جای اینکه آدمو از خواب بپرونه بیشتر چشم آدمو گرم می کنه؟
و همزمان مردی رو می بینم که با شلوارک و زیرپیرهنیش میاد تو ، دستش یه لباسیه که از نحوه نگه داشتنش معلومه داشته اتو می کرده .
چشمش که به چشمای بازم می افته پوف بلندی می کنه و لباس پشت در آویز می کنه و میاد لبه تخت. با مهربونی نگام می کنه.
خانومی نمی خوای پاشی . الآن همه میان ، نمی خوای قبل از رسیدن مهمونا کادوی منو بدی؟ پاشو دیگه تنبل خانوم ، یادت که نرفته کادوی این روز فقط یه بوسه اس ، خودت شرط گذاشتی . و بعد صداشو زنونه کرد و به ادای من گفت “هر سال تو این روز فقط یه بوسه می خوام تا مطمئن شم که چند سال پیش تو این روز اشتباه انتخاب نکردم” .
اینو گفت و با خنده سرشو آورد جلو . قبل از اینکه بقیه بیان پاشو تا مطمئنت کنم. چشماش که مات نگام شد ، انگار از زیر آب سرمو بیرون آوردم. نا خودآگاه لبخند زدم . امروز سومین سالگرد ازدواجمون بود .

دانلود کتاب با فرمت PDF

[ad_2]

لینک منبع